
حاکم رازی میگوید: روزی ابی منصور بن عبد الرزاق برای من حکایتی را نقل کرد: من در ایام جوانی از دست اهل مشهد مقدس رضوی خشگمین بودم، در راه زوّارامام رضا(ع) را آزار میرساندم و لباس و اموال آنان را میگرفتم. روزی برای صید، بیرون رفتم. آهویی را دیدم و یوزپلنگ شکاری خود را به دنبالش فرستادم. یوزپلنگ به دنبال آهو میدوید و آهو هم فرار میکرد تا رسید به دیوار صحن حرم حضرت رضا علیه السلام، و همانجا ایستاد. یوزپلنگ همین که نزدیک آهو شد، ایستاد و جلوتر نرفت. هر چه کردم آهو را بگیرد، از جای خود تکان نخورد. اما هر وقت آهو از دیوار فاصله میگرفت یوزپلنگ قصد گرفتن او را میکرد. تا بالاخره آهو داخل حجرهای شد. من جلو رفتم و از کسی که آنجا بود پر...
ادامه مطلب